مصاحبه با تری جونز، کشیش دیوانه آمریکایی
اين لينك را برادر عزيزم "احمد عباسي" معرفي كردن، اميدوارم مورد توجهتون قرار بگيره:
http://www.aviny.com/Article/mosahebe/91/06/Lajevardi_Abbas.aspx
اين لينك را برادر عزيزم "احمد عباسي" معرفي كردن، اميدوارم مورد توجهتون قرار بگيره:
http://www.aviny.com/Article/mosahebe/91/06/Lajevardi_Abbas.aspx
رسول خدا حضرت محمد صلي الله عليه و آله :
روزگاری بر مردم می آيد كه سنت های سعادت بخش در جامعه
بدعت تلقی ميشود و نوآوريهای حرام، سنت.
در آن زمان مؤمنان صبور كه در مقابل محرمات و گناهان و بدعتهای
نوآورده شده می ايستند، فريبكار و حيله گر معرفی ميشوند
و افراد بدعت ساز حيله گر برای مردم، سعادتمند معرفی ميشوند.
صفينه البحار جلد 1، صفحهء 557
یكی از كشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقهها، جایزه بهترین غله را به دست میآورد و به عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقهمند شدند راز موفقیتش را بدانند.
به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب كارهایش بودند.
پس از مدتی جستجو، سرانجام با نكته عجیب و جالبی روبرو شدند...
گروهی از بچه ها در نزدیکی دو ریل راه آهن، مشغول به بازی کردن بودند.
یکی از این دو ریل قابل استفاده بود ولی آن دیگری غیرقابل استفاده.
تنها یکی از بچه ها روی ریل خراب شروع به بازی کرد و پس از مدتی روی همان ریل غیرقابل استفاده خوابش برد.
3 بچه دیگر هم پس از کمی بازی روی ریل سالم، همان جا خوابشان برد.
قطار در حال آمدن بود و سوزنبان تنها می بایست تصمیم صحیحی بگیرد ...
سوزنبان می تواند مسیر قطار را تغییر داده و آن را به سمت ریل غیرقابل استفاده هدایت کند و از این طریق جان 3 فرزند را نجات دهد و نتها 1 کودک قربانی این تصمیم گردد و یا می تواند مسیر قطار را تغییر نداده و اجازه دهد که قطار به راه خود ادامه دهد.
سوال: اگر شما به جای سوزنبان بودید در این زمان کوتاه و حساس چه نوع تصمیمی می گرفتید؟
كريمخان زند هر روز صبح علي الطلوع تا شامگاه براي دادخواهي ستمديدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم، در ارك شاهي مینشست و به امور مردم رسيدگی ميكرد.
سلام دوستان.
من رو تقریبا" همه ی بچه های پلیمری میشناسند ولی برای اطلاع سایر خوانندگان من "عرفان زعفرانی" هستم
خوشحال میشم که مطالب علمی رو در اختیارتون قرار بدم.
اما برای اینکه حالتون به هم نخوره از مطالب جالب دیگه هم حتی الامکان استفاده می کنم.
برای شروع توجهتون رو به این داستان کوتاه جلب می کنم.
|
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد. |