سلام دوستان؛
ميخوام يه ماجرايي رو براتون تعريف كنم، كه هيچوقت فراموشش نمي كنم و خيلي برام خاطرهء خوبي بوده و هست.
حدودا" 4 سال پيش، قبل از اينكه وارد دانشگاه بشم، هر روزي كه وقت داشتم صبح قبل از طلوع خورشيد ميرفتم پارك براي ورزش -البته اون موقع ورزش سنگيني نمي كردم و اضافه وزن هم داشتم و بيشتر تفريحي ورزش ميكردم- به هر حال، يك روز كه با وسايل ورزشي اي كه به تازگي تو پارك محله ( اون موقع مرزداران ميشستيم) نصب كرده بودن ورزش مي كردم، با يه آقايي كه لباس ورزشي بنفشي پوشيده بود و حدودا" 40 سالي سن داشت و البته خيلي هم سر حال و شاداب مشغول ورزش كردن بود آشنا شدم كه حدود نيم ساعت بعد از من آمده بود.
بعد از يك سلام و عليك و خوش و بش مختصر به من گفت چند نفر دارن تو زمين فوتبال (زمين چمن مصنوعي كه يه روز در ميون مخصوص استفادهء آقايان بود) ورزش ميكنن؛ يه روز در ميون راس ساعت 7:30 ورزشو شروع ميكنن؛ البته به سن و سالشون نگاه نكن، من كه از اكثرشون جوونترم كم آوردم، مخصوصا" اون آقايي كه ورزش ميده (ليدر گروه) خيلي كارش درسته.
خلاصه منم رفتم باهاشون ورزش كردم، اولش كلي با همه رفيق شدمو كلي حرف زديم.
از اينكه يه نو جوون 17 ساله وارد گروه پير مردها شده خيلي خوشحال شده بودن، و من بيش از اونها، چون هر لحظه حضور در اون جمع به معني استفاده از تجربيات آنها و انتقال اطلاعات و گرفتن درس زندگي بود.
توي اون جمع هر 5 دقيقه براي من به منزلهء يكسال زندگي بود، و باعث ميشد رفتارم بطور قابل ملاحظه اي تغيير كنه.
هر كسي كه وارد گروه ميشد تمام مشخصاتشو ثبت ميكردند و سر گروه كه از همه مسن تر بود و بزرگ ما بود، اين اطلاعات رو در دفترش نگهداري مي كرد.
اون زمان حدود 74 يا 72 سالش بود، ولي از من چابكتر و قويتر بود و در ضمن تيمسار بازنشستهء ارتش بود، البته قبل از انقلاب؛ خودش ميگفت: بعد از انقلاب به من هيچ پستي ندادن، تازه شانس آوردم كه دستگيرم نكردن.
خلاصه جناب تيمسار به ما تمرين ميداد، تمرينهاي ارتشي، و روحيهء ارتشي.
هر روز اول براي همه صحبت ميكرد و چند دقيقه اي نصيحت -نه اون نصيحتها و حرف هايي كه حال نداري بهشون گوش كني، حرفهايي كه 40 ، 50 نفر آدم طالب شنيدنش بودن- بعد هم ورزش ميكرديم، آنقدر كه تمام بدنم بعدش چنان ميلرزيد و چنان عضلاتم منقبض ميشد كه با بدبختي بر ميگشتم خونه.
راستش وقتي ورزشو شروع ميكردي ديگه بهت اجازه نمي داد كه وسطش ول كني و بري، مگر اينكه مي افتادي زمين.
باور كردني نبود كه اونهمه پير مرد مثل شير جوان ميدوند و چنان تمرينهايي انجام ميدهند.
و اما از نصيحتها بشنويد:
جناب تيمسار كه خيلي خدمتشون ارادت دارم، ميگفت: ورزش يعني سلامتي، هيچي جاي ورزشو نميگيره، اگه ميخواي سالم باشي بايد ورزش كني.
سلامتي تنها چيزيه كه تو دنيا كسي نميتونه ازت بگيره تا ... بميري.
ثروتتو يا حوادث ميبره يا وارث؛ شغل و مقامتم دوامي نداره؛ بچه هاتم يه روزي ميرن دنبال زندگي خودشون.
فقط سلامت تنته كه تا عمر داري ازش لذت ميبري؛ وقت پيري هيچ لذتي تو دنيا بالاتر از تن سالم نيست.
اگه فكر اون دنياتم هستي ورزش سالم زمينهء جونمردي و مروتو برات فراهم ميكنه.
چي بال تر از اينكه جونمرد باشي؟ با اخلاق باشي؟ به مردم كمك كني و نام نيك ازت باقي بمونه؟
دوستان، من واقعا" درسهاي زيادي ياد گرفتم و خيلي از اين معادن تجربه و درايت استفاده كردم.
سالمندان گنجينه هاي بزرگ تمام نشدني هستند كه هر چه بيشتر از آن گنجها استفاده كنيم، بيشتر ارزشش را درك ميكنيم.
به اميد آنكه از اين گنجها بي بهره نمانيم و از چنين فضاها و مجامعي غافل نشيم.